عمق دوهزار پایی :: وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

همه اش که نباید ترسید، راه که بیفتیم، ترسمان میریزد.....

۱۱ مطلب با موضوع «عمق دوهزار پایی» ثبت شده است

بعضی وقتها بعضی ادمها

بعضی وقتها بعضی ادمها

بعضی وقتها میخواهی یک نفر پیشت باشت ،پیشت بماند، همان یک نفر،مهم نیست دیروز با هم بوده اید یا همین پنج دیقه پیش،یا یک سال پیش،بعضی وقتها فقط با همان یک نفر حالت خوب میشود...



موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه
دوستانه

دوستانه

زنگ زدم تا حالشو بپرسم ،شنیده بودم عجیب حال روحیش خرابه ، چهار تا بوق ک خورد گوشی و برداشت :پرسیدم چطوری عزیزم ؟ خوبی؟ بچه ها میگن حالت خوش نیست بعیده از تو چت شده؟ 

انگار منتظر بود صدامو بشنوه بغض کرد زد زیر گریه هر چی بهش گفتم چی شده جواب نمیداد ، ارومش کردم مجبورش کردم حاظر شه گفتم میرم دنبالش باید باهام حرف بزنه باید بریزه بیرون باید حالش خوب شه ، نیم ساعت بعد دستاشو گرفته بودم و درداش گوش میدادم به اشکاش به دنیاش هنوز بغض داشت، گفت میشه سیگار بکشیم، گفتم اره چرا که نه  بعد دور زدیم حرف زد انقد حرف زد به سیگارامون پک زدیم تا اروم شد تا خالی شد انگار با حرفای اون منم خالی میشدم انگار اون هر چی بیشتر میگفت من بودم ک بهتر میشدم ، اخرش دردهاش شد خاطره خاطره ها شد روزمره ها بعد خندیدیم به همه چیز دوباره داشت خودش میشد و من راضی بودم وقتی بغلم کرد و گفت مرسی ک هستی مرسی ک پیشمی نمیتونستم لبخند نزنم نمیتونستم حس های خوبی و که بهم میداد ندید بگیرم محکم فشارش دادم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماهی سیاه
with myself

with myself

همین الان ، همین الانه الان یچیزی کشف کردم!  کشف کردم " من از مذهب میترسم"  ینی کاملا جدی ازش میترسم!!

وای خدایا خودمم باورم نمیشه! انگار نشستم وسط یه دادگاه و دارم برای قاضی به گناهم اعتراف میکنم!! 

از کجا شروع شد؟ راستش اولش مث یه درد توی دلم بود که هی توی دلم و قلبم و ریه هام بالا پایین میشد، داشتم فک میکردم که از پیر شدن میترسم، از مرگ ، مرگ خودم ،مامانم ،اطرافیانم... اینکه قراره یه روزی مرگشونو ببینم، بعد با خودم فک کردم برای نترسیدن باید آزاد باشم باید کارایی کنم که حس کنم زنده ام، کارایی که بهم هدف بده! خدایا حتی تصمیم گرفتم بچه داشته باشم! :/ اما نه بی انصافیه که برای اینکه حس زنده بودن کنی چیزیو بوجود بیاری خودخواهیه، دلیلهای بهتری لازم داره، بعد فک کردم ، اوه مای گاد! مذهب دست و پامو خواهد بست! بعد دییینگ!! یه نور افکن بالای سرم روشن شد!! 

عین یه چراغ بزرگ بالای سرم جولون میداد و نورشو ب رخم میکشید ، با خودم گفتم :چجوری تا الان کشفش نکرده بودم، چجوری ...

حالم خوب نیست ، اما اجازه نمیدم اینطوری بمونم، به هیچ عنوان این یک بار حق زندگیمو با حال خرابه مداومم خراب نمیکنم. خدایا دارم سعی میکنم قوی باشم نترسونم .



+ احساس میکنم بی عرضه ام و هر کاری که بهش دست میزنم نا کامل و بی نتیجه میونه،زندگیم شده یه مجموعه از کارای بی نتیجه  که وادارم میکنم دیگه هیچ تصمیمی نگیرم هیچ کاری نکنم، اصن هدفم چی بود ها؟ اصن حالا دیگه هدف دارم؟ مرتب دارم از خودم از شهرم از خونم از رابطه هام  از دوستام  فرار میکنم! هی یه جای نو ، تازه، که چی؟

قبلنا اینجوری نبودی ماهی بودی؟ قوی بودی شکست برات معنی شکست نمیداد یادمه برات تجربه بود، از کی با خودم اینقد غریبه شدم؟ چند وقته با خودت حرف نزدی؟ها؟

کاملا شبیه ی فروپاشی روانیه :/ چه کیوت واقعا:/

موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهی سیاه
برام ویولون میزنی بابایی؟

برام ویولون میزنی بابایی؟

صبح زود پاشدم , مثل تو , مثل همان وقتها که میرفتی سر کار , سفره را پهن کردم چایی را گذاشتم , نان را ...بعد یادم افتاد صبح که مرا بیدار میکردی تو برایم صبحانه حاضر میکردی تو برایم از فلسفه و موسیقی حرف میزدی بعد نان از گلویم پایین نرفت .چایی هم , بابایی گمانم دیگر از گلویم هیچ چیز پایین نرود, میدانی تنگ شده این گلوی لعنتیم , بابا جانم بیا دوباره بغلم کن و بگو دختر قشنگم . بیا برایم دو باره ویولون بزن بابایی . بیا قول میدم مرغ سحر را انقدر فالش بخوانم تا از خنده روده پر شوی و بهم بگویی استعداد ندارم .برگرد بابایی نتوانستم بغلت کنم . بیا لاقل با اخرین دخترت خداحافظی کن . ببین نزاشتند تو را ببینم . بابا بیا به بی عقلی هایم بخند , لعنتی من بی تو از همه چیز این دنیا میترسم.تو بگو من بدون تو چکار کنم؟ ها؟ 



+ بابایی ام را 20 روز پیش توی همین خانه از دست دادم .این زخم ک هیچوقت خوب نمیشود, میشود؟ 

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهی سیاه
کهنه های بیاد ماندنی...

کهنه های بیاد ماندنی...

کاغذ هایم را در آوردم...لبه های بعضی هاشان تا شده بود بعضی هاشان جمع شده بود مثل یک تاول ک تازه خشک شده باشد ، زردی گوشه هایشان در چشمم میماند ، همه  آنها یادگاری آن سیلی بودند که خانه ام را با زندگی ام یکجا شست و برد.برگشتم به عقب ،مثل فیلم های سیاه سفید صبح روزی که چشم باز کردم و همه جا خیس بود اتاق ،حال،آشپزخانه، تو...من.همسایه ها در میزدند و من هر چه تو را تکان میدادم بیدار نمیشدی .بیدار نمیشدی . بیدار نمیشدی...آه نه اینکه بمیری!نه !(به گوشه های زرد کاغذ ها لبخند میزدم کاش حداقل طوری ات شده بود!)همسایه ها در میزدند و وحشت ذره ذره مرا میبلعید با زندگی ام چ کنم،با تو چه کنم که این گوشه ی زندگی ام بیدار نمیشدی !آمده بودی نجاتم دهی آمده بودی آرامشم باشی نه وحشتم ،تو نفهمیدی ،اما یک تکه از علاقه ام ،یک تکه از وجودم آن صبح غرق شد آن تکه که دلم برایش تنگ میشود...پا شدم در را باز کردم ،نگذاشتم کسی تو را ببیند مبادا بدانند و این ننگ بر دامانم بماند که پشت و پناهم بیدار نمیشود که کمکم کند ،گفتم تنهایم گفتم خودم از پسش بر میآیم گفتم چیزی نشده مبادا بغض پشت پلکهایم فرو بریزد ...
تو نفهمیدی من اما مردم و زنده شدم وقتی کف اشپژخانه را ،فرشها را،تمام کاغذ هایم نقاشی هایم تابلو ها را که گوشا ی اتاق بی در و پیکرم گذاشته بودم نجات میدادم .داشتم ذره ذره ذره خودم را نجات میدادم ...داشتم زاویه های تیز شکسته ی خودم را چسب میزدم ...
بعد از ساعتها بیدار شدی...برای تو اتفاقی نیافتاده بود .مست بودی از شب خوبی که داشتی ..لبخند زدی گفتی ببخشید خیلی خوابم میومد ،خیلی مهم بود؟
گوشه ی چشمم میپرید سرم را انداختم پایین بغضم را قورت دادم گفتم  نه همه چی خوبه...

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماهی سیاه
شهر من

شهر من

یک روزهایی اصلن فکرش را هم نمیکنی، بیایی و دلتنگ شوی! آن هم دلتنگ شهری که سر دور بودنش گرمایش فلان بودنش... مدام سر این و ان غر زده بودی . شهری که حالا شهر من است و خروار خروار خاطره را بلعیده و مدام قلب مرا فشار میدهد..

یاد جیغ های توی خیابانمان، یاد نون خریدن های سر میدان توحید و تا دم در خوابگاه مثل قحطی زده ها لقمه لقمه اش کردن بدون خجالت،اینکه مدام چشم چرانی پسر های خوشتیپ را میکردیم و قاه قاه به خودمان میخندیدیم و وای که چقدر سوتی میدادیم و لو میرفتیم ...یادشان بخیر . هنوز هم آن عکس که با زری جان زبان هایمان را در اورده ایم و چشم هایمان را قلمه کردیم و رو به اینه ی دستشویی دانشگاه چیلیک چیلیک عکس گرفتیم را دارم.یا ان فیلم که من بی ادبی میکنم و به پیکان توی شب بارانی فحش میدهم و شماها قاه قاه به من میخندید ،دور دور زدن های سه نفری و چهار نفری با مشتبی و گله ای کافه رفتن. شیطنت کردن توی کافه ی مسعود و شنیدن واژه ی شکمو..قربان صدقه های مهسا و عکس های ضایع گرفتنمان . تولد های خرکی و شلوغ پلوغ با ادمهایی که رفتند و ماندند. چایی های عذرا جانم و دورهمی های حیاط خوابگاه،شب بود و ما بودیم و دوستیهایمان، ویک شهر پر ستاره که سقفمان بود.

اه از دوری و دلتنگی که امانم را بریده، خودم را از خودم دور کرده...

هیچ شهر سرسبزی به سرسبزی و زندگی آن شهر کویری نبود...


پ.ن:نمیدانم چرا هی یاد شب سکوت کویر می افتم

پ.ن2: موندن اونقدرها هم بد نیست فقط باعث ایجاد یه دلتنگیه شدید میشه!


پ.ن3: عکس زیر هم یکی از شهر های اطراف ان کویر مورد نظر است به دستان توانمند بنده گرفته شده:دی


۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهی سیاه
میگن تا سه نشه بازی نشه...

میگن تا سه نشه بازی نشه...

اول یه سکته باعث میشه پدرت ترکت کنه نصفه نیمه, ولی هست خب! همین اتاق بغلی 

بعد مردی که عاشقشی ترکت میکنه ,نیست و هست, همینجاست , خونه بغلی, لعنتی اومده همسایتون شده خب؟! 


بعد بهترین دوستت ترکت میکنه , یا بهتر بگم مجبورت میکنه ترکش کنی  , چون خیلی دوستت داره , در حالی ک خیلی بهت احتیاج داره,ولی اون دیگ نزدیکت نیست , قراره بره, نمیدونی قراره کجا بره نمیدونی قراره کی بره, فقط میدونی حتمن میره...



این حجم از ترک شدن مثل یه قلوه سنگ وسط راه گلوم گیر کرده, مرد زیاده ها! ولی اینا دیگه تکرار میشن؟ نمیشن!  من از این تنها تر نمیشم , یبارم قبلن اینقدر تنها شده بودم , فقط یبار قبل این گریه هامو برده بودم تو حموم ک خفه شه...

شاید روزا یادم بره

بگم

بخندم 

اما هر شب 

مطمعنم هر شب 

چشامو سرخ میکنی 


+ نمیدونم گمونم عنصر من دافعست.

شمردم؟ این سومی بود؟ دعا کنین اخری باشه

چون اصلا بلد نیستم میزان درد و رنجمو انتقال بدم 

ناتوان شدم , ناتوان توی نوشتن , توی حرف زدن , توی خندیدن.

+ قولت یادت نره خب؟

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه