شعر بخون نفس بکش :: وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

همه اش که نباید ترسید، راه که بیفتیم، ترسمان میریزد.....

۷ مطلب با موضوع «شعر بخون نفس بکش» ثبت شده است

تو نیستی

تو نیستی

تو نیستی
اما من برایت چای میریزم
دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
ویا دوست داری
مثل اینه مبهوت باش
مبهوت منو دنیای کوچکم
دیگر چه فرق میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم...

بعدنا تر نوشت:مطابق با حال و روزم این شعرو گذاشتم و اینکه عاقا چرا از هر ده تا بلاگری که من میشناختم 9تاشون رفتن:\ چه وضشه اخه هی وبلاگ هر کیو وا میکنم نیییست:\\
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه

خیام نوشت

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه
به صرف شعر

به صرف شعر

انقدر 

مبهوت زندگی بودیم

که نفهمیدیم عشق

 دنیایمان را طلب میکند

نفسهایی که میکشیم

همچون جام زهری

جرعه جرعه

هوایمان را میبلعد

دستها ،چشمها، صداها

وسکوت میکنیم 

تا ابد 




پ،ن: مدتها بود شعر نگفته بودم

شاعر هم نیستم

گاهی چند تا کلمه ای میاد و میره:)



بعدنا تر نوشت: نه خدایا ، خودمونیم ، خدایی نمیخوای یکم به من استراحت بدی؟ ها ؟ یکم شاد باشم؟ یکم دلم خوش باشه؟ خدایا اخه پشت سرررر هم؟ رحم کن:/ ادمم باور کن سنگ نیستم ، یه جایی میترکم ، یه جایی میپوکم. جان من اگه با من مشکل داری بیا با هم حرف بزنیم حلش کنیم:/نه اینجوری اخه ، من چار روز دیگه نابود میشما! نگی نگفتم!!!  :|

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه

گروس جانم

 

و درد

که این بار پیش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند

که خواهرم شد

با چرک پرده ها

با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم

و تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها

بیاید و ننشیند ؟

و عمر

که هر شب از دری مخفی می آید

با چاقویی کند

...

ماه

شاهد این تاریکی ست

و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند

و ماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقیقه هایم می چرخد

در من صدای تبر می آید.

آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست

خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است.

پس روزهایمان همین قدر بود؟

و زندگی آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم.


پ.ن: وقتی نای نوشتن نداری برای دردهای ناگفته.. گروس چقد زیبا کمک میکند ....




۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه

یک بارهم ک شده شبیه من باش

مقابل همه اشکها می ایستم

مقابل همه ی باران ها

درد را نمیخواهم

و با امدن تو هیچ چیز تعغیر نمیکند

قول میدهم

قول میدهم

به من نگویید چه کنم

من با این غم هم خانه ام

با هم میخندیم

باهم مینوشیم

با هم درد میکشیم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه

و اینک مرگ

گاهی

مرگ ،انچنان زیبا میشود

که نامش را میگذارم

زندگی!

و زندگی

رشته های سرخ اعصابی است

که تحریک میشود

رنج میکشد

گسسته میشود

رهایی می اورد

چشمانت را ببند

سکوت را میابی

همانگونه ک من را...

همانگونه که مرگ را....

 ***********************************

 

بنویس

بدون پروا

بی مرز

تفکر

بدون عشق

بگذاراین ظرف کثیف لبریز شود

لبه هایس به بینهایت برسد

غرق کند پیراهنت را

چشمانت را

بگذار تمام رودخانه ها برایش کف بزنند

اقیانوس ها لبخند

و مرداب ها

آه مرداب ها...

انان سکوت خواهند کرد

به جبران مرگشان

به سبک تو.

 ***********************

 

مرگ

زمزمه ی عاشقانه دنیاست

درون گوش هایم

مهی که مرا مرا میخواند

مرا به اغوش میکشد

چشم میبندم به حظور تنی

که مرطوب است.



آذر 1394میم.قاف


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه

شعرای این دوره

بعد از سالها دوباره رفتم ویک شعر وسط معدودی ادم شاعر خوندم

حس خوبی بود

اینکه البته کسی به شعرم ایراد نگرفت حس بهتری هم بود:دی

 حس اعتماد بنفس کاذبم هم بابت اینکه میدانستم برای یک بار در عمرم  شعر مناسب، حالا نه خیلی خوب ، فقط همان مناسب نوشتم هم به شور و شعفم میافزود اصن! زیاد زیاد:))



میخواهم جنازه ام بر آب بیفتد

ساعتها به ابر ها خیره شوم


مرده ام ، موج بردارد


قایقی باشم

که مسافرش را پیاده کرده

و حالا بیخیال همه چیز

بر این ملافه ی آبی

چرت میزند


مرگ


میخواست اینطور زیبا باشد

که ما خاکش کردیم.






پ،ن: ایرادات و نقدات وارده را پذیراییم:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه