حباب های مغزی :: وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

همه اش که نباید ترسید، راه که بیفتیم، ترسمان میریزد.....

۲۱ مطلب با موضوع «حباب های مغزی» ثبت شده است

سوال

عاقا کسی نمیدونه من پینترست و چجوری دوباره راه بندازم؟  :|

کشت انقد به من ارور داد:|

احساس میکنم از همه ی لذت های دنیا عقب افتادم:|

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهی سیاه
طرح نوشت...

طرح نوشت...

دنبال کسی میگشت , که شبیه او باشد , و هر چه بیشتر میگشت کمتر میافت... پرسیدند: که چه! بلاخره که باید با یکی همراه شوی , نمیشود ک همیشه اینقدر امتحان و سوال و ازمایش...بیاید و شبیه تو نباشد که چه؟

گفت: بیاید و شبیه من نباشد , بیایم و با کسی باشم که بلد نیست مثل من بخندد , راه برود, سکوت کند, و انوقت معنی هیچکدام از کارهای هم رانفهمیم , گیج شویم , اشفته , انوقت که چه؟ کجای این اشفتگی را بگذارم زندگی؟ میفهمی؟ که بعد دوباره تنها بمانم و... بیا , بگذار ب عقب برگردیم, من همینجا مینشینم بخار چایی ام را فوت میکنم...او هم هر کجا هست باشد, هر کس سر جای خودش.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه

دوران نقاهت+ تشکر مخصصوص از منیک

میدونم این پست باید خیییلییی  زودتر نوشته میشد

و من خیلی تنبلی و بد قولی کرم و خلاصه حسااابی دور بودم

ولی خب الان برگشتم و قبل از هر کاری  باید منیک من   عزیزم یک تشکر اساسی کنم!!!


اول: بخاطر قالب وبلاگ قشنگم که باب میل من درستش کرده و بابتش دو هفته به زحمت افتاده و من بابت این قضیه کلیییی عذاب وجدان گرفتم که این چ غلطی بود:دی


دوم: بخاطر اینکه توی این مدتی ک من رو شناخت بهم اعتماد بسقف کاذب داد:)) بسی تمام نقاط قوت ما را به رخ کشید چ در کار چ در دوستی و من بابتش متشکرم خیلی خیلی زیاد . خلاصه اینکه سنگ تمام گذاشتی رفیق:)


سوم: ممنونم بابت اینکه در غم و شادی من من را تحمل کرده در کنارم بوده است! البته از دور! این زیاد توضیح نمیده که منیک جان چقدر برای من مایه گذاشته و من هر چی بگم کمه ولی میخوام نقطه ای کوچیک از محبتاش جبران بشه:)

+ نیای غش کنی بمونی رو دستما ! من هنوز دیکتاتورم:))



این مدت ک نبودم یکجورایی یک دوران نقاهت بود هم اینکه همه چی خیلی شلوغ پلوغ و پیچیده بود من درمانده بودم

هم اینکه به طور عملی دوست نداشتم کاری انجام بدم ک مجبور باشم بهش فکر کنم به مخم تعطیلی اختصاصی داده بودم!!


الان که من اینها رو مینویسم کلی اتفاق خاص تو زندگیم افتاده اتفاقایی ک به کل مسیر زندگسی منو متفاوت کرده،اتفاقای مهمی هم هست! اما من نمیخوام در موردشون حرف بزنم ، چون نمیخوام قضاوت بشم یا  با من شبیه خودم برخورد نشه

میترسم دیگه!

شاید یک روزی گفتم ها ولی اون روز الان نیست هنوز امادگیشو ندارم


شادیتان مستدام


منیک جان همیشه شاد باشی دوست خوبم و ببخشید که من اونطور ک باید شبیه خوبیهای تو نبودم




بعدا نوشت: اومدم دوباره مطلبمو خوندم دیدم هییی حق مطلب در مورد منیک ادا نشده اصن :|  چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهی سیاه

این تناقض اخر مرا..

از شیشه های  کثیف ساندویچی بیرون را نگاه میکردم

و با باز ترین میزان دهانی ک از خودم سراغ داشتم به ساندویچ مزبور حمله میبردم!

اینیکی از دختر فلانی و پدر بیساری و نامزد اونیکی میکفت، اونیکی هم متعاقبن تمام داستانهای شخصی انها را بازگو میکرد! و من با حماقت تمام فقط نگاه میکردم!

پیش میامد خیلی وقتها، از خودم میپرسیدم : پس چرا من هیچی از بقیه نمیدونم؟ حالا ک مینشینم و بیشتر فکر میکنم میبینم ، خب هیچوقت زندگی دیگران برایم انقدر ها جذاب نبوده! هیچوقت حوصله ی فضولی کردن و داستان شنیدن نداشتم ، اصلن شاید به همین خاطر هم هست ک میشنوم همه بهم میگویند ، چرا خودت را از ما جدا میکنی!

این ان قسمت از زندگی من بود ک  تنهایی برش غلبه میکرد ، وگرنه ک مگر نیست که همیشه شلوغ ترین دختر دانشکده بودم :/ حتی اگر الان اصلن به ذهنتان هم خطور نکند که واقعااا! شاید هم بکند، یا همیشه انقدر تایم پر داشتم که نگو...

بعضی وقتها خودم هم دلیل بعضی چیزها را پیدا نمیکنم... یا خیلی تو خودمم . یا خیلی تو خودم نیستم...



پ،ن: عکس پارک نزدیک خوابگاه که کلی خاطره از ما به یادگار داره






۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه

بهرهال و مجبورم!

صدای مکرر بوق هایی که میگفت" بیا بالا" " عشقی خانوم"  " جووون عزیزم اینجا تنا چیکااار میکنی"  وصدای بوق هایی که حاوی همین کلمات اما بصورت بوووق بودند! تمام چیز هاییست ک میتوانی در یک خیابان نه چندان شلوغ بشنوی, نه کسی به تو لبخند میزند , نه کسی عصر بخیر خانوم میگوید، اینجا اروپا نیست و تو نمیتوانی با تنها قدم زدن حالت را خوب کنی, البته شاید بتوانی بدترش کنی:/ 

سرم توی گوشی است , قصدم شهر کتاب , هی به گوشی لبخند میزنم 

انقدر لبخندم کش دارد که شهر کتاب را رد میکنم و بعد به خودم میخندم! بلاخره تنها خندیدن وسط خیابان شلوغ هم یک دیوانگیست! سوار تاکسی میشوم و میگویم: عاقا بیزحمت شهر کتاب مرا پیاده کنید ! شاید خودمم نفهمم باز رد بشوم!  

میگوید: نگو شهر کتاب بگو شیرنی فروشی گلها اینجا کسی شهر کتاب نمیشناسد!

میگویم: چشم ایشالا دفه بعد 

بهرحال من الان مثلا دختر خوبی هستم باید چشمم را بگویم وباید حرفم را بخورم و نگویم که عاقا اگر مردم این شهر کتاب فروشیشان را بیشتر از شیرینی فروشیشان میشناختند ,آنوقت شاید مجبور نبودم بجای اینکه لبخند بزنم اخم کنم و مجبور نبودم همه چیز را هی توضیح بدهم , شاید مجبور نبودم نگرانه سرهایی ک توی زندگیم سرک میکشند باشم ,چرا ک سرشان توی کتاب خودشان است!

اما هر چقدر هم غر بزنم و بگویم فلان و بهمان مجبورم دیگر, مجبورم .

بهرهال همیشه سطر های اول بیشتر از سطرهای اخر جذابند.




پ.ن:یهو نقاشی نوشت:| روی وایت برد 5000تومنی.




۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ماهی سیاه

خاطراط هباب زده ی یک ماهی:دی

ترم 7 بود گمانم واحد "قلمزنی بر روی فلز"به واحدهایمان افزوده شد(الان دارم دعا میکنم هیچ همکلاسی این دوروبر نباشد ک کارم را بشناسد:دی)

نمیدام توی مخم چه میگذشت ک همش دوست داشتم یک انار را با یک پرنده ترکیب کنم و بکشم و قلمزنی کنم بنظرم خوب میشد رفتم و گشتم یک تصویر کهن از یک عقاب پارسیه هخامنشی یافتم. و کلی گشتم و از طرح های پارچه های دوران ساسانی بود گمانم یک عدد انار یافتم . بعد خودم را کشتم یک چیزی ترکیب کنم ک همانکه میخواهم باشد.


اولین کارم هست. بسیار هم دوستش دارم:)

من را یاد کنده های بزرگ توی حیاط دانشکده میاندازد و افتاب سوزان و فلز داغ و غیر مایع! عذر خواهی میکنم قیر مایع:|واستاااادم واااای استادم:))

از ان استاد ها بود که میامد یک چیزی به تو یاد بدهد مدام دستت را میگرفت و لپت را میکشید:|

یک عامل مهم ک باعث شد من کلن به جای قلمزنی سفالگری را انتخاب کم اصن همین استاد بود:|

البته از انجایی ک من سر هر دوراهی راه مخالف را انتخاب کنم انیکی راه بهبود میابد در اینجا هم چنین شد :|

استاده یاد شده زنی را به کنیزی ستاندند و دست از سر کچل بچه ها برداشتند و ادم شدند. البته من بسیار راضیم ک همان سفالگری را ادامه دادم:)


پ.ن:بعضی وقتا کتابی میشم دست خودم نیست:|


پ.ن2: اون دختره هست اووونورر سیاه سفیده !نصفش پیداست! داره میخنده! خودمم بلی :دی




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه

این مطلب قرار بود پستی باشد برای خودش!!

برای یک مراسم ختم دعوتم , با اینکه اصلا و ابدا هیچ علاقه ای به هیچ گونه مراسم اینچنینی ندارم  ولی مجبورم برم, حتی دیگه الان خودمم قبول کردم اونقدری بزرگ شدم که دیگه از زیر این مراسم ها در نروم, تنها شلوار تیره ام رو میپوشم ,حتی مشکی نیست سورمه ای تیرست ولی خببب کی میخواد دقت کنه؟؟ بلوزمو در میارمو به خودم تو اینه نگاه میکنم...  تنها بلوز مشکی مو از کمد در میارم،میپوشمش حالااا دنبال یه پالتوی مناسبم خب خاکستری از سبز نارنجی چارخونه طبیعتا بهتره دیگه نه؟ یا بایر اونیو بپوشم ک روش یه خرگوش عینکی داره؟ : دی



اینا رو دیروز نوشتم بعد یهو مجبور شدم ببندم و برم، بعد که برگشتم دیگه اصلا یادم نمیومد ادامش چی بود چی میخواستم بگم قصدم چی بود:/

دیگه میزارمش که از عریضه خالی نباشم:))

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه