حباب های مغزی :: وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

همه اش که نباید ترسید، راه که بیفتیم، ترسمان میریزد.....

۲۱ مطلب با موضوع «حباب های مغزی» ثبت شده است

نامه ای به یک ماهی

نامه ای به یک ماهی

آدمهایی مثل ما بلد نیستند خوب حرف بزنند، میدانی ماهی جان، حرفها بالا میآیند بالا می آیند میجوشند مثل یک چشمه ی اتشفشانی که صخره ها رویش را گرفته اند، اما بیرون نمیریزند ، بلد نیستند چطور راه خودشان را پیدا کنند، 

تازه اگر هم پیدا کنند از کجا معلوم از راه درست امده باشند؟

ماهی جان ما که بلد نیستیم حرف بزنیم رنج میکشیم،آن را روی بوم با بوی رنگ روغن و روغن برزک قاطی میکنیم ، گاهی طعمش را سبز میکنیم گاهی سرخ ، زیاد فرقی نمیکند ، رنگها خودشان آدمی هستند برای خودشان، انقدر ماهر و خوب که فرقی ندارد تو چکار میکنی، دستت را میگیرند و تو محو میشوی....

اما آن هم چیزی را حل نمیکند ماهی جان،فقط دور میشوی خیلی دور صداها قطع میشود و حرفها برایت بوی کهنگی میدند دستمال هزار رنگت را برمیداری و میگویی:اینها چه میگویند؟ ...بعد قلمو را آرام آرام پاک میکنی، و پوچ میشوی

مثل حباب خالی زیر دیوار گچی، همانهایی که بچه بودیم با پشت بند انگشتهایمان تق تق رویش میزدیم تا کیف کنیم ازصدایش و بعد تق... میشکست و میریخت و قیافه ی دیوار راخراب میکرد...

ماهی جان گاهی فکر میکنیم دنیا همینطور که ما الان هستیم میماند، اما دنیا معشوقه ی خلاقی بوده که ما نمیدانستیم، انچنان سورپرایزت میکند که شاید سالها توی شوک بمانی، سالها برای دنیا که چیزی نیست دنیا عمرش طولانیست و هزاران عاشق دلباخته...

با اینحال ماهی جان کاش میشد این نامه را انچنان برایت بنویسم که تا عمق هزاران سال توی عمیق ترین و سیاه ترین آب ها برایت بماند، نمیدانم چرا ولی دوست داشتم عمر نامه ام طولانی شود..انچنان که حافظه ات هر چقدر هم کوتاه اما چشمانت ان را بخاطر بیاورد...

اما بقول جمله ی معروف زندگی ام، این هم یک راند دیگریست، مگر نه؟ باید بگذارم برود و حل بشودو جوهرش را آب ببلعد .


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماهی سیاه
be yourself

be yourself

به گمانم آدم وقتایی که پیش دوستاشه،دوستای خوبش،از اون واقعی ها،فقط اونموقعست که کاملا خودشه،بدون نگرانی ،بدون استرس از قضاوت شدن وقتی تصمیم های اشتباه میگیری،یا وقتی زیادی احساساتی میشی،

وقتی حرف های مسخره میزنی ،یا حرکتای غیر عادی میکنی خودتی و اهمیت نمیدی بقیه چه فکری میکنم،چون میدونی میشناسنت.این اهمیت نداشتنه خاصی که وسط کاراتون هست ،فارغ از هر جور نگرانی که همه چیو فوق العاده لذت بخش میکنه و روحیت رو برمیگردونه.

مجبور نیستی دهنت و ببندی و نگران باشی از فلان حرفم برداشته اشتباه میشه ،این حرکتم ناشایسته و مناسبه و این مکان نیست و باعث سوتفاهم میشه، کاملا کاملا به طور ارام و اسوده ای خودتی، از مزیت های دوسته خوبه که میتونی دلخوری ها غر غر هاتو ببری پیشش و نگران نباشی 'مردم از ادمای غمگین خوششون نمیاد' چون اهمیتی نمیده و اگه زیادی غر بزنی میزنه تو دهنت:)) 

بیشتر از سیگار بیشتر از هر چیز دیگه ای دوستته که میتونه باعث بشه فراموش کنی یا یاد بگیری، یا حتا فراموش نکنی.


وقتی فقدان این روابط اذیتت میکنه و نمیدونی وقتی سرت درد میکنه و اعصابت داغونه کجا و بری و چطوری خودت باشی و چجوری این بار و تخلیه کنی  قدرشونو میدونی.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهی سیاه
خود مادر پنداری

خود مادر پنداری

دو سه روزی هست که نقل مکان موقتی را ب خانه خواهر گرامی انجام داده اممم تا خواهرانه دختر خاله انه  دو سه روزی دور هم باشیم  و حظور بهم رسانیم و این حرفا:)) حالا هی دو سه روزی هست که عین میرزا بنویس  مدام توی ذهنم یادداشت میکنم : 'من به بچم اینا رو یاد میدم' ' من با بچم اینطوری رفتار میکنم' 'من بچم و این کلاس میفرستم' 'من با بچم اینجوری حرف میزنم' و یه عالمه از این منم منما:دی حالا علت در کجا یافت میشه؟ علت را در خواهر زاده گرامی میتوان یافت که مثل چیز ب بنده چسبیده است و با صبر و تحمل تمام مدامن سعی میکنم بهش نپرم و مدام ب خودم یاد اوری میکنم تو سن حساسیه آدم باش:/

شما هم برای بچه ی نداشتتون برنامه ریزی میکنین؟  برای حرکاتش؟لبخنداش؟ رفتاراش افکارش؟ از وقتی اینجوری میخم ب بچم!گیر کردم، مدام جمله هایی که توی کتاب پیامبر از جبران خلیل جبران جلوی چشم وا میره که میگفت بچه از وقتی به دنیا میاد دیگه مال تو نیست مال خودشه باید نفس بکشه و بهش اجازه بدی رفتار و افکار خودشو داشته باشه تو صاحبش نیستی، ی جورایی این مظمون حرفش بود یادمه اونموقع خیلی روم تاثیر گذاشت ، حالا ک دوباره فکر میکنم بیشتر تر میفهمم چقد والدین بودن مسولیت سنگینیه:/ مسولیت سخت و ترسناکیم هست،به نظرم حتی قبل از ازدواج باید اول ب بچت فک کنی اینقد این قضیه حساسه!! 


پ.ن: دو سه روزه خواب و ورزشم فدای خواهران شده:)) باز باید برگردم باشگاه و ب هفته ی اول تمرین لعنت ها و فحشها بفرستم!☹️


پ.ن٢: این نقاشی هه هم!:/ یک شوک کوچولویی ب من وارد نمود که انتظارش رو نداشتم نمیدونم چرا ولی برام تاثیر گذار بود.

               

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهی سیاه
یه تولدیم هست که سریعا میگذره

یه تولدیم هست که سریعا میگذره

از همین اول بگم که ، فردا تولدمه ، هیچ احساس خیلی خاصی هم ندارم ،ینی یک کوچولو ناراحتم که دارم پیرتر میشم ولی خب نه اونقدا که!!!

دوران نقاهت دوری از پدر رو هم گذروندم ، یک جورهایی باهاش کنار اومدم.

الان عکسشو قاب کردم گذاشتم بالای آینه و هر روز بهش لبخند میزنم براش حرف میزنم  میرقصم یا میخندم ، خیلی دلم براش تنگ میشه طبیعیه ،

برای دستاش برای بغل کردنش حرف زدنش همه چیش.. ولی خب دیگه واقعا هیچ کاری از دستم بر نمیاد. 

همه این اتفاقا این چند ماهه.. ینی رفتن بابا و برگشتن یکی دیگه:| اصلن جایگزینی خوبی نبود خدا جان:| خلاصه ک من راضی نبودم.:|

آها داشتم میگفتم همه اینا باعث شد من به مرور سعی کنم دوباره برگردم و آدم بشم دوباره شروع کنم به درس خوندن . دوباره باشگاه برم . دوباره با بهروز حرف بزنم . مرحل ترمیم بافت گیاهی رو دیدین؟

دارم دوباره پوست میندازم.

بعضی وقتا هم فک میکنم به همین سادگی؟ حتی اروم تر از قبل؟ زمان هم درد شده هم درمون .

به یگک جمله ای هم شدیدا ایمان آوردم" فقط یه راند دیگه.."  جمله ایه که هر دفه دارم تو مشکل خفه میشم به خودم میگم. یه عالمه راند دیگه هممون داریم گمونم..راند های تموم نشدنی .


دارم میرم ک به راند بعدی برسم:)


فعلن برا فردا برنامه چیدم اول باشگاه بعد یه استخر خودمو مهمون کنم بعد هم خونه یه دوست تلپ شم :))

به مقدار کافیی گذر زمان احتیاج هست و مقدار بیشتری بیخیالی باید بهتر تر بشم هنوز ..


پ.ن= میدونم اینهمه نبودم حالام اومدم یه عالمه حرف بیربط میزنم با ابهام:))

نمیدونم اصن کسی هنوز هست چرتو پرتای منو بخونه یا نه؟:))



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه
مهری ماه

مهری ماه

مینشینیم پشت میز همیشگی, فضای کافه برایمان بوی کهنگی میدهد همان لامپ های شکل فنجان قهوه ک بالای سرمان آویزان است و همان میز های چوبی که صد ها عکس را پشتشان خاطره کرده بودیم.
نگاهت میکنم و برایم از آن لبخند های دندان نمایت میزنی ,میخندم و لپت را میکشم و تو مثل همیشه به من میگویی"جون جون":) با دل و جان, بعد آه میکشی ,مثل تمام وقت هایی ک آه میکشی و نگاهت سر در گم میشود و من میدانم صد تا حرف نگفته داری ک باید به زور از توی حلقت بکشم بیرون, دل کوچکت..(اینجا را نمیدانم چه بنویسم , زلال از محبت؟پر از عشق؟مملو از خوبی؟تو یک جور هایی همه ی اینهایی و هیچکدامی , یک جور خاصی فقط مخصوص خودت)همه ی اینها سی ثانیه بیشتر دوام نمیاورد و تو دو باره میخندی و میخواهی برایم "لیلا"را بگذاری و بشکن های ریز بزنی و قسمت های مهم آهنگ را با جملات نا مربوط پر کنی:)) بعد سر هر جمله ات اول فعل بیاوری بعد کلمه را و همه را به اشتباه بیندازی و کلمه های جدید اختراع کنی(مثلا گفتن بستنی ممنوع است فقط"فیقی":دی) بعد سیگارت را از کیفت در بیاوری و بگویی میکشی؟
و فقط وقتی میگویی "خودت خنگی"من میدانم که یک خنگ بازی اساسی در آورده ای:))
بعد با موجی جان برویم و مدام آهنگ های فالش گوش خراش بخوانیم و توی چراغ قرمز قر بدهیم!و مدام تشر بخوریم که"نکن بچه""من آبرو دارم !!پشت چرااغ قرمز اخه!"او هی حرص بخورد و با دست هایش مثل زن ها پنجول بکشد به صورتش و ما از شادی آزار او هی قاه قاه بخندیم و ریسه برویم . بعد هی نگاهت کنم که مبادا توی خودت بروی مبادا غم ها سر وا کند و هی همینجور هواسمان به هم باشد . (گفته بودم عاشق این هستم که همیشه هواسمان به هم هست؟) نگاهم کنی بیای و بغلم و کنی و در گوشم بگویی" جون جون الاهی قربونت بشم میدونم خودم میدونم" و تو میدانی همه چیز هایی ک باید بدانی و شاید بخاطر همین است که این دوستی شبیه آن چاهی است که عمق ندارد .

پ ن: برای عشقم مهسا:))
پ ن2:هواس؟یا حواس؟:/نفهمیدم کدومش درسته یکیو نوشتم دیگه.
پ ن3: من رفتم وبلاگ آنای خیابان وانیلا جانم و بعد دیدم یک توصیف به قول خودش از دوستش نوشته و بعد رسید به این که نقط شروع این جریان از وبلاگ یکی از دوستاس(حرف میم عزیز) منم با این ک دیر بود ولی دوست داشتم بنویسمش هر کی هم دوس داشت بنویسه فقط وبلاگ اصلی و پیوند کنه:دی




بعدنا تر نوشت:امشب باز از اون شباییه ک خوابم نمیبره چرا هیشکی بیدار نیس:(  رعد و برق هم میزنه , برقا هم رفته منم از شانسم دارم ی کتاب ترسناک میخونم تصور شه لدفن:/

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهی سیاه

آیم بک

من از همین تریبون اعلام میکنم موندن خیلی هم خوبه!!

این تصمیم فصیحانه ی موندن و فرار نکردن موجب شد تا همه چی دست ب دست هم بده منو رسما شوت کنن همونجایی که دوس داشتم برم از دستشون فرار کنم:)) 

 اللن دیگه دلم نمیخواد جایی برم:)) واقعا دلم نمیخواد!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ماهی سیاه
نتیجه همین جا اعلام میشود

نتیجه همین جا اعلام میشود

از ان شبها بود ، از انها که دوس داری همان لحضه تمام دارو ندارت را بریزی توی یک چمدان سبز و بروی گم و گور شوی.

حقیقتش هم همین بود. میخواستم بروم ،با خودم گفتم صبح الطلوع جل و پلاسم را میتپانم و سخنرانی هایم را مینویسمو و میگویم و میروم ، مثل همیشه که میرفتم و مسافر هیفده ساعته ی این کویر میشدم .

میرفتم که بزنم به در بی خیالی و کافه گردی و قدم زدن ها و سیگار کشیدن های شبانه...

بهانه ام هم که جور بود ، همین چند روز پیش بود که زنگ زدند و گفنتند بیا، ما هستیم ، دوباره جمع شدیم که غصه دار نباشیم.

اما نرفتم ، نمیروم، برعکس همیشه این فرار شیرین را در نطفه خفه کردم ، میخواهم یک بار بمانم ببینم چه میشود!

میخواهم بمانم ببینم اگر اجازه بدهی درد و رنج به تو نفوذ کند چه میشود؟عوض میشود؟ مرد میشوم؟ قوی میشوم؟تعغیر میکنم؟

میشوم شبیه همان دختر های عاقل قصه ها و رمان ها؟...

 

 

پ.ن: اصن قسمته من هر دفه دلم پر باشه بیام اینجا زر بزنم:/

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهی سیاه