بایگانی مهر ۱۳۹۶ :: وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

وقتی ماهی سیاه کوچکی برایت مینویسد...

همه اش که نباید ترسید، راه که بیفتیم، ترسمان میریزد.....

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هیولایی صدا میزند

هیولایی صدا میزند

هر چند وقت یکبار  خودم خودم رو سورپرایز میکنه، مثلا همین امشب ، خودم از خودم انتظار نداشت اینهمه هنوز جنبه های نا شناخته توی احساساتش داشته باشه، همش هم تقصیر کتاب جدیدیه که قرار بود با توجه به اسمش ، یه کتاب ساده فانتزی باشه که مدتی سرگرمت میکنه و چیزای که دوسداری و بهت یاد میده و باعث میشه برای مدتی دنیای بیرونت رو فراموش کنی...تمام داستان قرار بود همین باشه...تا وقتی که از صفه ی ٥٠کتاب میگذره و تو میفهمی اسیر چیز دیگه ای شدی و عمرا هم کتاب و ازدستت بزاری زمین...

هنوز درعجبم چطور بعضی وقتا داستان های ساده میتونن اینقد سورپرایزت کنن 

بهت یاد آوری کنن هنوز خیلی چیزها رو نشناختی و یاد نگرفتی

"هیولایی صدا میزند"

قرار بود یه داستان نوجوان معمولی باشه که سرگرم کنه ،از یه پسر سیزده ساله و درخت سرخداری که تبدیل به هیولا میشه...(نه اینکه من نوجوان مونده باشم ولی کتابای رده سنیشونو هنوز دوس دارم:))  )حالا فراتر از تصور من رفته مجبورم کرده کلی فکر کنم و یه جاهایی هم اشک بالا بیارم:)


پ.ن:توصیه ای برای خوندن  این کتاب نمیکنم چون من همیشه در مورد کتابام فوق العاده شخصی برخورد میکنم و اگه کسی  با اون احساسی که من کتابو خوندم کتابو نخونه دلخور میشم:))  ولی اگه خوندین و احساستون شبیه من بود بهم بگین:دی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ماهی سیاه
نگه فکنی به اندرون

نگه فکنی به اندرون

(عکس کاملا بی ربط به متن)

اخیرا دارم کتاب"نیمه تاریک درون "رو میخونم.

یه جاهایی  آخرای فصل پنجش مجبوری یه عالمه صفت بد و با صدای بلند به خودت نسبت بدی و بخونی،تا ببینی از دست کدومش بیشتر عصبانی میشی و اگه کسی بهت اونو بگه ناراحتت میکنه، واسه اینکه بتونی با خودت صادق باشی و  اون چیزایی که باید و بفهمی(توضیح بیشتری نمیدم چون تا کتاب و نخونی طبیعتا برات قابل درک هم نمیشه)

حالا من دو تا جمله ی اول و که خوندم ، خودم رو در حالتی یافتم که کتاب و به پشت گذاشتم و دارم چاییمو میخورم و فکر میکنم، کاملا غیر ارادی.

ینی میخوام بگم اینکه حتی سعی کنی ! فقط سعی کنی! خودتو بشناسی یکی از سخت ترین کارای دنیاست،.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهی سیاه
فراموشی

فراموشی

قرار بود دوست های مامان بیایند خانه ما، تو حیاط نشسته بودم کالباس های توی دستم را با چاقو ریز ریز میکردم و جلوی گربه ی طلایی که تازه حامله شده بود میگرفتم و باهاش حرف میزدم، صدای سلام که از پشت سرم آمد رو برگرداندم و خاله را با آن عصای قدیمی و لبخند همیشگی اش دیدم، گفتم "ببخشید خاله دستم کثیفه" دوباره لبخند زد و گفت عیبی نداره ،صدای میو میو توی گوشم آمدو چشمهام چرخید بعد احساس کردم دستی روی موهام کشیده میشه، با تعجب برگشتم، فقط با خودم فکر میکردم،چند سال ،چند سال پیش بود اخرین باری که این حس راداشتم؟....

موافقین ۲ مخالفین ۰
ماهی سیاه

....

میشه لطفا برام دعا کنین؟

به دعاتون احتیاج دارم ...

موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهی سیاه